بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام به دوستانی که هنوز اینجا رو می خونن...
یکی از دوستان می گفت دقت کردی همه ی پستای وبلاگ مال توئه! بعد که اومدم خونه یه شمارش کردم دیدم 16 مطلب آخر وبلاگ مال بنده س. از نظر زمانی از وسط آذر پارسال به اینور همه ی مطالب رو بنده گذاشتم.
راستشو بخواین یه خرده ناراحت شدم و رفتم تو فکر. حتی به این فکر کردم که کلا تعطیل کنیم بره. ولی هنوز احساس می کنم یه حرفایی دارم که فقط می تونم اینجا بنویسم. حتی اگه خواننده ی غریبه هم داشته باشه (که بعیده) ولی بازم خوبه.
ایمیل کردن بعضی حرفا خیلی مسخره س. مثلا یه چیز دلی بنویسم بعد به کسایی که دوست دارم بخونن ایمیل کنم!! ضایعس دیگه. هیچ گروپی هم این کارکرد رو نداره، گرچه خواننده ش بیشتره ولی فضای وبلاگ یه چیز دیگه س. حتی شبکه های اجتماعی هم کارکرد وبلاگ رو ندارن. وقتی یه چیزی می نویسی برای دوستات میره و اونا روش نظر میدن که بعضی از نظرا هم از روی بیکاری و الافی داده میشه یا به دلایل بی خود دیگه.
ولی ... وبلاگ هم مشکلاتی داره. بگذریم از این بحث.
دوست دارم از نعمت های بزرگی که در زندگی داشتم یاد کنم. یه آیه ای هست که میگه ... یادم رفت آیه رو ولی فکر کنم مضمونش این بود که ... آهان یادم اومد: «و امّا بنعمت ربّک فحدّث».
نعمت ها بزرگ بودند و زیاد ولی یه چیز هست که به نظرم هرکس این نعمت رو داره واقعا باید خدا رو شکر کنه و اون دوست خوبه.
دوست خوب... امروز حاج آقا قرائتی تو مسجد دانشگاه بعد نماز می گفتن گویا روایته که اگه دوستت به پست و مقامی رسید و 1/10 دوستیش رو باهات حفظ کرد (یعنی در حد 1/10 قبل باهات دوست موند!)، دوست خوبیه!!!
یعنی چی؟ یعنی اگه رفیقت به پست و مقامی رسید، به چرب و شیرین دنیا رسید، کلا فراموشت نکنه خیلی خوبه.
یعنی چی؟ یعنی آدما این جور مواقع دیگه کلا همدیگه رو فراموش می کنن.
چند روزی از سال جدید گذشته بود که یاد یکی از بهترین دوستان قدیمی افتادم و گفتم زنگی بزنم و عید رو تبریک بگم. همین کار رو هم کردم ولی بنده خدا گوشیش رو برنداشت. حالا چرا نمی دونم. با خودم گفتم حتما می بینه زنگ زدم، زنگ میزنه. ولی خبری نشد که نشد. منم بی خیال شدم.
زیاد نوشتم. با اینکه حرف تو این زمینه زیاده. می ترسم یه چیزی بگم بعد خودم پس فردا عمل نکنم.
دیگه خیلی امیدی به نظر دادن کسی هم ندارم. با اینکه دیدم امیرحسین نظر داده ولی کلا دیگه اون روحیه های بانشاطی که اوایل وبلاگ نویسی داشتم رو ندارم.
ببخشید سفره ی دلم رو باز کردم. تلخ نبود، اگه تلخ نوشتم به خاطر تلخی نوشتنمه.
سفره ی عشقم همیشه باز باز جانمازم تشنه ی راز و نیاز
هم زبونی ها اگه شیرین تره همدلی از همزبونی بهتره
التماس دعا
























